jordieknisely

Jordie Knisely Knisely từ Lagonisi 190 10, Hy Lạp từ Lagonisi 190 10, Hy Lạp

Người đọc Jordie Knisely Knisely từ Lagonisi 190 10, Hy Lạp

Jordie Knisely Knisely từ Lagonisi 190 10, Hy Lạp

jordieknisely

Đọc tốt

jordieknisely

After the gritty, dark tone of some recent fantasy books Before They are Hanged it’s nice to see an author who’s bit more light-hearted without being over-the-top unrealistic. I love a good caper novel, and this isn’t the bad one I’ve read, but it’s fun and fast (probably more like 3.5 stars than 4 but I can’t do half stars.) Overall impression: Fun novel with great characters and a good plot but marred with some first time fantasy writer mistakes. The Good: The plot: A trickster/caper novel absolutely must have a tight, well-thought out plot and Lynch definitely delivers here. Good twists and turns keep interest high throughout and unexpected deaths keep you emotionally involved with characters. The characters: Locke is a great anti-hero/protagonist. He is clever and tricky enough for us to like him, and he doesn’t just blithely succeed with everything he tries—we also see when his plans fail. The Bad: Exposition: This doesn’t seem like the first entry in a series with a grand, over-arching struggle/plot so I don’t understand why we need so many details about the world/city they live in. I appreciate the trouble the author has gone to in building a realistic world, but often I found these details to be uninteresting/irreverent to the plot. Novel structure: I didn’t like the Locke’s childhood/present day structure of the novel. Some authors are great at bouncing back and forth between times to build momentum (It for example) but this author didn’t seem to have the technique down. The “Interludes” distracted from the present day story and the structure seemed to far apart halfway through when we got descriptions of how societies/institutions worked instead of stories from Locke’s past.

jordieknisely

دو سه ماه پیش شروع کردم به دوباره خواندن آناکارنینا چون وقتی یه بچه دبیرستانی شاهکاری مثل آناکارنینا رو دست می گیره معلومه که فقط دنبال آخر قصه می گرده و 2 روزه تمومش می کنه و توی این بازخوانی مدام شگفت زده می شدم که بار اول چطور این قسمت رو نخوندم یا چطور این کاراکتر رو یادم نیست و... انگار بار اول یه تابلوی نقاشی رو زیر نور شمع نگاه کرده باشی و بار دوم زیر نورپردازی یه آرت گالری . جزئیات زیادی این بار به شکل معناداری خودشون رو ظاهر کردن و لذت بی همتایی داشت این دوباره همسفر شدن با آنا و ورونسکی و لوین و کیتی و ...اما جالب این جاست که دو شخصیت محوری رمان یعنی آنا و کنستانتین لوین ، هرکدام مسیری رو طی می کنند کاملن قرینه هم، یکی در جهت کمال ، یکی در جهت زوال ؛ یکی به سمت عشق ، یکی به سمت نفرت، یکی در جهت ایمان ، یکی به سوی کفر و سیاهی ، و در نهایت کسی که به جنون و تباهی می رسه ، همه می دونیم که طرفِ زن ماجراست؛خوابی که تعبیر می شه و موژیک پیر و ژولیده ای که در آخرین لحظات زندگی آنا، ریل قطار رو وارسی می کنه تا برای پذیرفتن بدن یک زن، زنی که زمانی "شکوهمند و سراپا راز و آماده برای دوست داشتن" بود و حالا مستأصل و دیوانه و پاک باخته شده، آماده بشه. یک جا، در فصل های آخر، آنا در حال مشاجره با ورونسکی ، مردی که به خاطر عشقش به زندگی پشت پا زد ،و در جواب اون که می گه احترام خودتون رو حفظ کنید می گه :" احترام را درست کرده اند که با آن جای خالی عشق را بپوشانند."من به این جمله ، به حقیقتی که پشت این جمله هست اعتقاد دارم ؛ جایی که عشق باشه ، چه حاجت به احترام؟! daftare-bi-khat.blogfa.com وبلاگ شخصی من